اعتراف

خب روز اولی که اون آقای چاق اومده بود منم مث بقیه دوسش نداشتم،حتی وقتی شرح حالشو گرفتم و معاینه اش کردم کلی پیش همگروهیام غر زدم که هیز هست و راحت نیستم و بوی بدی میده و درست نمیفهمه چی میگم و...الان اما دوسش دارم!!!!خنثیهمون آدم هست که تغییر نکرده ولی فکر کنم من تغییر کردم.الان بیشتر یه حس شرمندگی دارم...خدایا منو ببخش...باید یاد میگرفتم که مریضمو دوست داشته باشم و باهاش ارتباط درستی برقرار کنم حتی اگر بو بده یا سطح سوادش پایین باشه یا بیش از حد نگاه کنه و بخواد شوخی بی جا کنه!نباید به جرم اینها ساده از کنار مشکلاتش عبور میکردم...

/ 0 نظر / 21 بازدید