حس بابا لنگ درازی :)

اون دختربچه ای که من حامی اش هستم اسمش یاسمنه.یاسمن 9 ساله.امروز که فرم تکمیل شده رو به ساناز تحویل میدادم گفت میخوای از نزدیک ببینیش و باهاش در ارتباط باشی؟موندم چی بگم...به این قضیه خیلی فکر کردم ولی دو دل هستم...کمیته امداد شهرمون از خونه مون دوره...محله اش هم طوریه که میدونم پدرم تمایلی نداره تنهایی برم اونجا...خود پدر هم وقت نداره بخواد من رو ببره و بیاره...از طرفی نمیدونم دخترک چه واکنشی نشون میده یا من باید چیکار بکنم...شخصیتم خوشبختانه یا بدبختانه درونگراست و ابراز محبتم به بچه ها خیلی شلوغ و پر سرو صدا نیست...برعکس بزرگترا که معمولا میپسندند فکر نکنم خوشایند یک دختر بچه ی 9 ساله باشم...موضوع دیگه اینه که نمیدونم بچه چه حسی نسبت به حامی مالی اش میتونه داشته باشه؟نکنه ازم شرم داشته باشه؟نمیخوام موجب بشم که حس نیازمند بودن داشته باشه یا به غرورش لطمه ای وارد بشه...میترسم حس خودم نسبت به اون ترحم باشه نه محبت...دوست دارم در زمینه ی درسی کمکش کنم یا یه جورایی علاقه مندش کنم که خوب درس بخونه...پرونده هاشونو که نگاه میکردم اکثرا معدل درسیشون خوب نبود...معدل یاسمن رو نزده بود در پرونده...باخودم فکر کردم اگه بتونم به درس خوندن علاقمندش کنم برای آینده اش میتونه خوب باشه...یه خرده هم خیالبافی کردم که یاسمن هم دکتر میشه :)) نمیدونم چیکار کنم،برم ببینمش یا نه؟احساس میکنم الان مثل بابالنگ درازم،یاسمن میتونه در مورد من خیالبافی کنه و منو نمیشناسه ولی من میشناسمش...فقط من مث بابا لنگ دراز،دراز نیستم :)) شاید بهتره بگم من مامان لنگ کوتاهمقهقهه

+یه پسره هست بین پسرها...دوسش دارم...هنوز کسی برش نداشته...فاطمه امروز کارتهاشونو برد بابا و مامان و داداشش انتخاب کنند...امیدوارم برش ندارند...دوست دارم خودم برش دارم...از همون بار اول که عکسشو دیدم یه حس خاصی نسبت بهش داشتم...نمیدونم چرا...یه حس احترام...احساس میکنم آدم بزرگی میشه...

++دوست دارم با بچه ها مثل دوست باشم نه اینکه بهم بگن خاله یا خاله دکتر...مخصوصا اون دکترشو دوست ندارم چون یادآور آمپوله و بچه ها رو میترسونهزبان

پ.ن:خیلی از مشتقات "حس" استفاده کردم ولی حال ندارم ویرایش کنم...

پ.ن2: دو ساعت و نیمه صفحه اول آنتی بیوتیکهای کاتزونگ جلویم بازه،دریغ از یک خط که خونده باشم!بیچاره بیماران آینده ی منچشمک

/ 6 نظر / 13 بازدید
شمشیر

[گل]درود بر شما سایت محشری دارید همه مطالبشو خوندم واقعا عالی بود افتخار تبادل لینک میدید؟خبرم کن[گل]

شازده

من بودم نمیرفتم. شاید نامه مینوشتم مثلا براش! والدین اش زنده ان؟؟ ++ یکی از چیزایی که بچگی دوست نداشتم، آدم بزرگایی بود که سعی میکردن ادای بچه ها رو دربیارن! من که یه خاله خوب رو بیشتر دوست میداشتم...

مانی

جنوبیا همشون باصفان البت جز شیرازیاااا[چشمک].

شازده

فکر نکنم، یعنی تا جایی که میدونم نمینوشت! + یه سری به شعله بزن، جویای احوالت بود.

فیزیوپات

سلام دوست من من اگه بودم نمی رفتم که ببینمش، احساس می کنم خودم معذب میشدم. به نظرمنم اگه واسش نامه بنویسی خیلی خوبه! وقتی به من میگن خاله احساس می کنم خیلی بزرگ شدم واسه همین دوست دارم با اسم خودم صدام کنن و ایضا منم مثل شما دوست دارم با بچه ها دوست باشم

از اول راه

بنظرم برو پیشش و بهش تو درسها کمک کن ولی لازم نیست بدونه تو همونی هستی که از نظر مالی داره بهش کمک میکنه