کودک سالمم آرزوست...

این روزها دائم مریض میشم.فکر کنم از خواص بخش اطفال ه.مثلا خیلیامون دل درد گاه گاهی پیدا کردیم.اتند نفرولوژی اطفال هم بخاطر دل درد دو روز نیومد!منم پنجشنبه با دل درد بیدار شدم و طبعا بیمارستان نرفتم.تا شب 2 بار هم استفراغ کردمابله فکر کنم زیاد مریض گاستروانتریت معاینه کرده بودم،شایدم بخاطر سالاد الویه ای بود که از بوفه خریدم(بسته بندی بود و طبق تاریخ رویش تولید همون روز بود!!!)قبل از اینم که سرما خوردم.بس که این دو هفته که روتیشن اورژانس بودم مریض گاستروانتریت و سرماخورده دیدم.بدتر از همه هم این بچه های زر زرو هستند که تا دکتر میبینند میزنند زیر گریه.اصلا اعصاب ور رفتن باهاشون رو ندارم ولی مجبورم با لبخند معاینه کنم.یکیشون بود که 15 دقیقه ی تمام جیییغ زد!جیییییغ ها!حالا دوستم فقط استتوسکوپ رو گذاشته بود روی کمرش!کسی دلش برای گوش ما نمیسوزه؟؟جالبه خیلی وقت ها مامان بابای خود بچه ها میپرسند شما چطور میتونید این همه جیغ و گریه رو تحمل کنید؟

+یک پسر کوچولوی ناز و آروم با مادر جوانش اومده بود.سندرم داون بود.اتند به مامانش گفت راجع به مشکل پسرت میدونی؟مامانش گفت آره.اتند پرسید موقع بارداری چند سالت بود؟مادر گفت 26!!!سن مناسبی بود ولی ربطی به سن نداره. اتند گفت این بچه ها رحمت بیشتری با خودشون میارن.مامان گفت خب معلومه،اوس کریم داده!دلم لرزید!بعدش اتند گفت دوستش کاردیولوژیست ه و شوهر دوستش فوق تخصص درد(بیهوشی).بچه ی اونا هم داون ه.فکر کردم همیشه که چیزهای خوب واسه ما نیست بدهاش برای دیگران.اگر بچه ی من هم داون داشته باشه واکنش من چیه؟به خدا اعتراض نمیکنم؟

++اشک های مادر پسر 12 ساله مبتلا به آنمی فانکونی که صبح اکسپایر شد دل همه رو کباب کرد.مادر بودن خیلی سخته!همه جوره!

+++کشیک 4شنبه:مادری با دختر 8 ساله ی نازش اومده درمانگاه روماتولوژی.بچه یک بیماری نادر ژنتیکی داره که در اثر اون همه مفاصل به طور پیشرونده دچار فیبروز میشه و در یک حالت ناهنجار فیکس میمونه.در کتاب ما اسمی ازش نیومده.مادر میپرسه دختر دومم هم ممکنه مبتلا بشه؟استاد میگه آره.مادر دخترش رو به بهانه ای بیرون میفرسته و میپرسه دخترم ازدواج کنه ممکنه بچه هاشم بگیرن؟استاد بعد از یک مکث نسبتا طولانی میگه بله!بنظرم غیرعادی جواب داد.مادر که رفت گفت دخترش اصلا به سن ازدواج نمیرسه...و مادری که بدون دانستن این حقیقت تلخ هم اشک همدم همیشگی چشمهاشه...

++++دو تا از خاله های من با دو تا برادر ازدواج کردن(یعنی شوهرخاله هام هم برادر هستند)دختر یکی با پسر اون یکی ازدواج کرده(علی رغم مخالفت اکثر فامیل مخصوصا بابای خودش).قبل از ازدواج هم از ترس بد بودن نتیجه آزمایشات ژنتیکی آزمایش نداده و حالا بعد از 5 سال که دلشون بچه میخواد فهمیدن اگر بچه دار بشن بچه شون در 3-4 ماهگی میمیره!دائم در حال دعا و نیایش ه!به مامانم میگم اگر مریض های ما رو میدید میفهمید چقدر خوشبخته!لااقل جگرگوشه اش جلوی چشماش آروم آروم آب نمیشه

.

.

.و من از بچه دار شدن ترسیده ام...

/ 5 نظر / 7 بازدید
فیونا

مارا نیز کودک سالم و مادرِ صالحش آرزوست ما هیچ،ما دعا...

فیونا

اونقدر غرق متنت شدم که یادم رفت در ابتداش مریض بودی:-( :-( نبینمت مریض بو جونم:-* :-* :-*

Challenger

سلام. ایشالا که زودی خوب شی :) منم دانشجو پزشکی ام، فیزیوپات 2. نوشته هاتو می خونم. خیلی خوبه.

میرزاده خاتون

همسر من رزیدنت اطفاله من هروقت بخش یا مطب پیشش می رم اعصابم خورد می شه واقعن اگه جای امیر بودم و هرروز انقدر صدای جیغ و ویغ می شندیم اصلن دیگه دلم بچه نمی خواست. نمی دونم اون چطور هنوز از بچه متنفر نشده[نیشخند]